چای آغاز یک جهان بینی

وب سایت شخصی سمانه نائینی
مرد من مرکز جهان من است…

حالا گیرم هم که منتشر شد! که چه؟ گیرم که همه مردم دنیا هم خواندندش و همه دنیا فهمیدند که  یک نفر در یک جای دنیا به “تو” نویسی محضی مبتلاست و به قول قیصر :

حتی اگر نباشی نمی افریندت…

که چه؟

گیرم که اصلن خیلی ها هم که به “تو اندیشی” مبتلایند و تاب نوشتنش را ندارند با من سهیم شدند در نوشتن هایت.

گیرم که آنقدر سهیمند که هر وقت باران می گیرد کلی اس ام اس می آید که

“داره بارون میاد دلم تنگه

واسه بوسیدنت زیر بارون”

گیرم که اولین برف زمستان گوشی ام پر می شود از

“تو را گم کرده بودم در نخستین برف شب های زمستانی…”

گیرم که هر از گاهی که دوستی دلش می گیرد برایم پیام می دهد که

“دلت بگیره مث یه بمب 60 تنی!”

همه این همه که چه؟

گیرم همه این ها چاپ شد و همه ، همه این ها را خواندند.

چه برای آن ها دارد جز کشف یک “بی تویی” بزرگ و چه برای من جز افشای یک “بی تویی” بزرگ تر؟

به همه این ها فکر می کنم و می نویسم

مجموعه “چای آغلز یک جهان بینی”  ، نخستین مجموعه شعر سمانه نائینی ، در نمایشگاه کتاب منتظر دیدارتان است.

وعده ما:

شبستان ، سالن 3، راهروی 20 ، غرفه 21 ، نشر شاملو

» دیدگاه 1
و فرض کن دو سه خط زندان…

عید امسال را دلم بد جور گرفته

آنقدر که حس تمام میله های اوین و رجایی شهر و همه ی زندان های همه ی شهرهای ایران ریخته توی همه ی استخوان هایتم که عید امسال بدجور درد می کند.

چقدر عجیب و غریب جای خالی ات خالی تر می شود در بهار. چقدر این اولین بهاری را که پشت میله هایی هر لحظه اش را به تو فکر کرده ام. به این که الان ، دقیقن همین الان که من دارم به تو فکر می کنم ، تو در چه حالی؟

راستی در چه حالی؟

مهره های گردنت؟ سرت؟ کمرت؟ همه این ها که در شرایط عادی امانت را می برید الان در آن شرایط عادی تر چه به حال و روزت آورده اند؟ هنوز هم می خندی؟ در زندان هم دوستان زیادی که هرگز صدای خنده هایت را فراموش نمی کنند ، پیدا کرده ای؟

به آنها هم می گویی که در شهرتان آشغال نریزند؟ به آنها هم با همان لهجه شرجی ات می گویی “مادرررررررررررررررررر”؟

آخ که چقدر تلخ است مرور این ها بدون تو

چقدر تلخ است وقتی خنده ات را راه راه تصور می کنم که از پشت آن خط های عمودی یک خط در میان شنیده می شنود.

آخ که چقدر دلم هوای دست هایت را می کند شب هایی که دلم می خواهد بی دلیل فقط غر بزنم و یک نفر فقط بشنود و گاهی به مسخره ترین شکل ممکنش مسخره ام کند!

بگذریم

همه چیز چقدر سخت است وقتی نیستی

این ها را می نویسم که خودت بخوانی و بعد هم بد و بیراه بگویی و بعد هم دنبالم کنی و بعد هم… این بار به جای فرار بایستم و تنگ در آغوشت بگیرم و با افتخار بگویم

“بچه شهرستان عوضی! به درک که فکر می کنی ما بچه پایتختیا همه حق و حقوقتو مث ارث بابامون بالا کشیدیم. به درک که صدات اینقد بلنده، به درک که شاکی میشی اگه ایندفعه هم شام خورده بیام پیشت. تو فقط از اون خراب شده بیا بیرون بعد ببین من چه بلایی سرت بیارم که یاد بگیری این جوری با روح و روان من بازی نکنی. بچه شهرستان! فقط بیا بیرون تا حالیت کنم ما پایتخت نشینا خیلی از اینی که تو فکر کردی عوضی تریم! خیلی بی معرفت تریم. اصلا اگه یه نفر از یه شهر دیگه بیفته زندان یا هر خراب شده دیگه ای به چشم به هم زدنی فراموشش می کنیم. اصلا نه اسمی ازش یادمون می مونه نه رسمی.  اصلا بیا ببین چقدر آشغال ریختیم تو شهرتون. اصلا… اصلا همه این ها را بی خیال. تو فقط بیا بیرون. دلتنگم. بدجور. می فهمی؟!”

 

و این غزل یادگار غروب های پر خاطره بمبئی است با فرشته که همه خاطره هاست…

به بارانهای بی وقفه ی بمبئی

به دکتر ریحانه مرادی

به فرشته شیرازی

صدا بزن هپروتم را  در این بلای بلادرمان

و فرض کن دو سه تا جنگل  و فرض کن دو سه خط زندان

درخت عاج دو تا فیل است  که تا گره بخورد در هم

که تا گره بخورد در من  به جای عاج دو تا دندان

که بمبئی تب من باشد!  و زیر بارش یکریزش

غروب هر شب من باشد  و من دو تا سرِ سرگردان

که جامه را بدراند پوست  و دار را بدراند در

و دار وصله کند در را  به فیل های طنابستان

و فیل از در پشتی هم به خواب دار نمی آید

که خواب دار می آشوبد از این همیشه ی آویزان

و من چقدر تو بودی تا  من از تو تشنه ترین باشد

و من هنوز دو تا سطر است  دو تا موازی بی پایان

ستاره های عمود از من  به دام برکه نمی افتاد

چه دیر مرد شدی دریا  چه زود خسته شدی باران!

تیر 90

» دیدگاه 16
این چه عید است و بهار است که دارم بی تو؟!

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

این چه عید است و بهار است که دارم بی تو؟!

اینقدر برق آسا گذشته که باورش کمی دشوار است که سال به این تلخی ، به این سختی و به این زیادی اینقدر زود تمام شده باشد.

امسال حتی به همین قانعم که 91 به بدی 90 نباشد

سال 90 برای من سال خیلی چیز ها بود

خیلی چیز ها را نداشتم که حالا دارم و خیلی چیز ها را داشتم که حالا ندارم

به خیلی چیز ها فکر نمی کردم که حالا فکر می کنم و به خیلی چیز ها ایمان نداشتم که حالا تا بن دندان باورشان دارم.

آتنا

عید 90 وقتی آتنا زنگ زده بود که برای عید دیدنی بیایند ، ما پیش مادر بزرگ مهربانمان بودیم و امسال نه آتنا را دارم نه مادر بزرگ مهربانم را

مامانی

 

اما در عوض بهار سال پیش برای سیمین پر از درد بود و بهار امسال نوید درد کمتری را می دهد برای خواهر کوچولوی من.

سیمین

نیامده ام که همه آمده ها و رفته هایم را ردیف کنم

آمدم برای سومین سال بنویسم

وقتی “حول حالنا الی احسن الحال” می خوانیم ، دوستان در بندمان را که امسال آمده نداشتند و فقط رفته داشتند ، که هیچ کدام که سال های قبل سر هفت سینشان نبودند امسال هم نیستند ، اما خیلی هایشان که پارسال بودند هم امسال نیستند، در “نا”ی حول حالناهامان بلند تر صدایشان بزنیم. خدا را چه دیدیم؟ شاید بهار بعدی از مسعود باستانی ، فرشته شیرازی ، محمد سلیمانی نیا و خیلی هایی که نبودنشان دارد بدجوری آزارم می دهد هم عیدی گرفتیم.

امسال را می خواستم با آزادی آغاز کنم

که نشد

شاید با عشق

شد!

به “مهسا امرآبادی” و “مسعود باستانی” و راه نا تمام نظام آباد تا رجایی شهر

خانه بوی بهار می دهد و  تو پر از سفره های بی سینی

ساز ساکت ، سکوت سر در گم ، سردی سایه های تزئینی

باغ چاب است سبز پیرهنم ، تا قدم می زنی میان تنم

سنگ فرش پیاده روها را  می کشم روی قوری چینی

چای با چند قند زن پهلو  قند با چند مرد بوسه به دست

بوسه با طعم چای جوشیده  چای دم می کنم که بنشینی

چای دم می کشد ، نمی مانی  و برای همیشه می ماند

تلخی قهوه های قاجاری  روی لب های قرمز سینی

خانه رخت سپید پوشیده  آسمان کفش عید پوشیده

تو ولی توی خواب هایت هم  خواب این خانه را نمی بینی

خانه ای را که روزی از چشمت  سفره ی هفت سینش افتاد و

با خودش فکر می کند که هنوز  از لبم باغ سیب می چینی

مرد پاییز بود ، مرگ نبود  مرگ پاییز مرگ برگ نبود

“مرد من مرکز جهان من است”  چای آغاز یک جهان بینی!

با خودت حرف های تازه بزن  چند بار از خودت بهانه بگیر

با همین چای تلخ شاعر شو  تا ببینی چقدر شیرینی!

قهوه خانه است یا رجزخوانی؟!  آخر قصه را نمی دانی

روی سنگی سیاه می خوانی  مرد شاعر :

                                                “سمانه نائینی”

اسفند 88

» دیدگاه 6
بنشینم و صبر پیش گیرم…

این روزها چنان پر از شعرم که دلیلی هم نمی خواهد

چنان روز و شبم را نمی شود ننوشت که دلیل هم نمی خواهد

حالا چه فرقی دارد پیشگویانه باشد یا پسگویانه؟

چه فرقی دارد قافیه های درونی اش به بیرونی  ها بچربد یا بیرونی ها به درونی ها

چه فرق می کند مرگ چقدر فکر و ذکر این روزهایم شده باشد؟

چه فرق می کند بیت ها منسجم باشد یا خط ربط همه چیز تو باشی و تو (ادامه…)

» دیدگاه 31
کَرَم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست!

چند وقتش را یادم نیست
حتی حالا که فکر می کنم یادم نمی آید از کی دور بوده ام از این خانه
فقط این را یقین دارم که کمی مربوط به دیروزهای بدم بود و کمی هم به همین امروزهای بدترم!!
دلم هوای خشت خشت خانه ام را داشت. هوای هر روز سر زدن به امید صدایی ، ندایی ، نشانه ای که یعنی آمده ای و خوانده ای و هنوز می آیی و می خوانی و می سوزانی و گرم می شوی
اصلن این لعنتی انگار ارث پدرت است که اگر بعد هزار سال هم بیایم سراغش ، بی امان و بی اراده یک واژه در میان “تو” می نویسد. (ادامه…)

» دیدگاه 16

ديدگاههاي اخير